تبليغاتX
کاغذ های خط خطی ...

خدایا ،

آتش مقدس « شک » را

آن چنان در من بیفروز

تا همه « یقین » هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد.

و آن گاه از پس توده ی این خاکستر ،

لبخند مهراوه بر لب های یقینی ،

شسته از هر غبار طلوع کند.

.

خدایا ،

به هرکه دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است .

و به هر که دوست تر می داری ، بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر !

 

خدایا ،

به من زیستنی عطا کن ،

که در لحظه مرگ ،

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ،

حسرت نخورم .

و مردنی عطا کن ،

که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم .

بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ،

اما آن چنان که تو دوست داری .

« چگونه زیستن » را تو به من بیاموز ،

« چگونه مردن » را خود خواهم آموخت !

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 16:10 |
هوالحق»

هیچ گاه ندانستم که عشق را چگونه معنا کنم ؟

چه کسی می تواند عشق را معنا کند جز عاشق ولی او هیچ گاه نمی تواند چون

آتش عشق زبان او را سوزانده تمام وجودش سوخته عشق است .

کسی که عاشق نیست نمی شناسد صدای عشق را ،عشق صدای آه جانسوز عاشق است

فراق معشوق ، عشق صدای دست های بی صدایی است که جدا از هم می مانند و به

 هم نمی رسند .

عشق چنگی است که اگر رسم ان را ندانی نمی توانی صدای خوش آن را بشنوی، شب

 های تاریک تنهایی است که صبح آن چه دیر می آید

دریایی ست طوفانی، نا خدایی می خواهد که کشتی را به ساحل آرامش رساند...

آبشاری است تند که یکباره به قلبت می ریزد،اما آیا می توانی آبشار رااز

 ریزش باز داری؟مگر آنکه چشمه ی آن را خشک کنی .

عشق یعنی خدا!

او که هر چه از معشوقش می بیند باز به سوی اوست واز او روی نمی گیرد

عشق یعنی دری که هر گاه پیش او درآیی دست تو را رد نمی کند.

عشق یعنی ، درگاهی که اگر معشوق واقعی باشی جایگاه توست

صدای عشق است که می گوید:

اگر هزاران بار از من روی گرداندی بازآی که تو را پناهی جز در خانه من

نیست!!!....

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 15:37 |
آسمان همچو صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتابست


امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست

خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش


باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش

تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم


لذتی ناشناس و رؤیا رنگ
می دود همچو خون به رگ هایم

آه … گویی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده


یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز


در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله ی راز

ناشناسی درون سینه ی من
پنجه بر چنگ و رود می ساید


همره نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید

آه … باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد


نگه آن دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد

بی گمان زان جهان رؤیایی
زهره بر من فکنده دیده ی عشق


می نویسم به روی دفتر خویش
« جاودان باشی ، ای سپیده عشق

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 15:15 |

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود


 نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دل نواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام


نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد


صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود


نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود ...

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 15:13 |

تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر


نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر


کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر ....


آه، اکنون دیریست
که فرو ریخته در من، گوئی،


تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم، با بوسهء تو


روی لبهایم، می پندارم
می سپارد جان عطری گذران

آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال


که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم


مثل اینست که از پنجره ای
تکدرختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان می نگرم


مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز

بگذار که فراموش کنم.
تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا
می گشاید در
برهوت آگاهی ؟

بگذار
که فراموش کنم......

 

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 15:5 |

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود ...

خار هم کمتر نبود از گل بسا گلتر بود

قرن ما شاعر اگر داشت که

 کبوتر با کبوتر  باز با باز نبود شعار پرواز ...!!!

وای بر ما که تصور کرده ایم عشق را باید کشت

در چنین قرنی که دانش حاکم است

عشق را از صحنه دور انداختن  ...

      دیوانگیست ...

      درماندگیست ....

      شرمندگیست ...

گم شدیم گر در میان خویشتن ...

جستجویی لازم است

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 14:23 |

چو کس با زبان دلم آشنا نیست


چه بهتر که از شکوه خاموش باشم


چو یاری مرا نیست همدرد 
 بهتر


که از یاد یاران فراموش باشم

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 11:20 |
نغمه ی خاطر نواز مرغ شب
کاروان ماه را همراه بود
نیمه ی شب ها آسمان راعالمی است
آه اگر این آسمان بی ماه بود


از جهان آرزوها بوی جان
برفراز باغ دامن می کشید
ازبهشت نسترن ها می گذشت
بال خود بر گونه ی من می کشید


اختران قندیل ها آویخته
زیر سقف معبد نیلوفری
کهکشان لرزنده همچون دود عود
می کند در بزم ماه افسونگری


رازهای خفته در آفاق دور
در سکوت نیمه شب جان می گرفت
پربه سوی آسمان ها می گشود
دامن ماه درخشان می گرفت



خوش تر از شب های مهتاب بهار
عالمی دیگر کجا دارد خدا؟
عالم عشق و امید وآرزوست
عالم تنهایی و اندیشه ها



درفضایی روشن و بی انتها
راه سوی آسمان ها باز بود
چشمه ی نور وصفای ماهتاب
روح من دیوانه ی پرواز بود!


نیمه شب برعالم افلاکیان
بادلی افسرده می کردم نگاه
همچنان در پهن دشت اشتیاق
کاروان ماه می پیمود راه...........



اشک حسرت چهره ام را می گداخت
دیگر از غم طاقت وتابم نبود
زانکه در این کوره راه زندگی
آسمانم بود ومهتابم نبود!



پرده جانکاه ظلمت رابسوز!
ای دل من،شعله آهت کجاست؟
جانم از این تیرگی برلب رسید
آسمان عمر من!ماهت کجاست؟
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 18:31 |



جایگاه انسانیت هرکس ، قلب خاموش اوست ، نه دهان پر
حرفش . . .  (خلیل جبران)

.
.




پیامبر اکرم (ص) :
با دارایی خود نمی توانید دل مردم را به دست بیاورید
،
پس دلشان را با اخلاق (نیک) به دست آورید . . .
.
.


رویای مرگ شاید بهانه ایست برای تحمل کابوسی به نام
زندگی . . .


.
.حرف هایی هست برای نگفتن ...

و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است

 که برای نگفتن دارد ...

.



همیشه قیمتی ترین چیزها آنهایی نیستند که در دوردست
ها دنبالشان میگردیم
گاهی همه هستی در کنار ماست ، کم سویی چشمهاست که
ما را به بیراهه می اندازد . . .

.
.

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده ،
چرا که دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم .
چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد ،
چون امروز اطاعتش نکردیم .
چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود ، چرا که
امروز قادر به درکش نبودیم . . .


.

زندگي بيابان پر پيچ و خمي است که در آن تنها قطب نماي تو ایمان است

 

جملات زیبا از دکتر شریعتی ...

وقتی کبوتری شروع به معاشرت باکلاغ ها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه می شود.

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

 

دلهای بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند.

به سه چیز تکیه نکن، غرور، دروغ و عشق . آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد.

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است.

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری.

                                                *****************

هرگاه حس میکنی آسمان دلت ابریست

بدان خوب اوج نگرفته ای ...

پرواز را بهتر بیاموز ...!!!

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 11:56 |

مراقب افکارت باش که گفتار میشود

مراقب گفتارت باش که رفتار میشود

مراقب رفتارت باش که عادت میشود

مراقب عاداتت باش که شخصیت میشود

مراقب شخصیتت باش که سرنوشت میشود

+ نوشته شده توسط در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 8:9 |

   روزهایم در عبورند... 

 خاطراتم نانوشته بر کویر داغ ذهنم سایه افکنده

نمیدانم چرا فریاد این دل در ضمیرم بیصدا بود ...

 نمیدانم چرا دستانم از عطر اقاقی ها جدا بود

 چگونه چشم من با رنگ عشق نا آشنا بود ...

خدایا من نمیدانم    ...

  چرا بعد از شقایق زندگی کردم ...؟

چرا با رنج و دوری آشتی کردم

روزهایم ...   

 روزهایم در عبورند  

.....

شادی ام چون خنده های مست مجنون میشود گاهی ...

گاه بر دیوار دل با خط عشقش نقش میریزم

گاه گاهی اشک های شوق ریزد در حضورم...

گاه با خود حرف های گفته یا نا گفته میگویم

روزهایم ...

لحظه هایم ...

همچنان پیوسته ،  پی در پی 

  در گریزند ...

  در عبورند

..... 

خدایا من نمیخواهم از او ...   از خاطراتش

 

 جز همان یک لحظه ی صبح دل انگیزش 

 یا غروب بس غم انگیزش

یا کتابی  ،دفتر شعری

نمیدانم ...

 

اگر معنا کند یک لحظه از لبخند شیرینش

نمیخواهم جز این از او  

 نمیخواهم من از انبوه فریادش

روزهایم ...

گاه و بی گاه ...

بی درنگ و بی مهابا       

بی نگاهش ...

  دور از او و خاطراتش

در عبورند

در گریزند ...

 

 

+ نوشته شده توسط در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 11:53 |

 

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 18:57 |

کنار آشنایی تو  آشیانه میکنم

فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم

کسی سوال میکند

به خاطر چه زنده ای ؟؟؟؟؟

و من برای زندگی

تو را بهانه میکنم ...

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 21:44 |

هنوز هم به یاد می آورم تو را ... 

                       هنوز هم صدای این سکوت را میشنوم

 در خلوت افکار بی صدا ماندم

 شبانگاهان رویا را در آغوش گرفتم

 باد را به باغ خاطراتم دعوت کردم

ولی ...

هنوز هم به یاد می آورم تو را ...

آن لحظه طلایی نگاه خورشید را

هنوز هم از یاد می بری  آن همه سوز و گداز را

      آن لحظه های پر از نیاز را

      آن آتش عشق و نگاه های پر رمز و راز  را

هنوز هم از یاد می بری مرا ...

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 21:7 |
                             من اگر روح پريشان دارم
                             من اگر غصه هزاران دارم 
                              گله از بازي دوران دارم
                             دل گريان،لب خندان دارم
                              به تو و عشق تو ايمان دارم

                             در غمستان نفسگير، اگر
                                    نفسم ميگيرد
                                    آرزو در دل من
                              متولد نشده، مي ميرد
                      يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
                                  جان مرا ميگيرد
                           دل گريان، لب خندان دارم
                            به تو و عشق تو ايمان دارم
                          من اگر پشت خودم پنهانم
                         من اگر خسته ترين انسانم
                           به وفاي همه بي ايمانم
                          دل گريان، لب خندان دارم
                           به تو و عشق تو ايمان دارم

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 16:54 |
شب ها،که سکوت است وسکوت است وسياهي
آواي تو مي خواندم از لايتناهي

آواي تو مي آردم از شوق به پرواز
شب ها ،که سکوت است وسکوت است وسياهي

امواج نواي تو به من مي رسد از دور
دريايي ومن تشنه مهر تو چوماهي

وين شعله که با هر نفسم مي جهد از جان
خوش مي دهد از گرمي اين شوق گواهي

ديد از تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سر خوشم از لذت اين چشم به راهي

اي عشق تو را دارم وداراي جهانم
همراه تويي هرچه توگويي وتوخواهي ...

(فریدون مشیری)

+ نوشته شده توسط در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 9:19 |
بی تو تنها در کویری مانده ام

بی تو شبها شعر باران خوانده ام

زیر این باران بی پروای اشک

من تمام هستی ام را از وجودم رانده ام

بی تو ای باران بی پایان عشق ...

من چه تنها مانده ام

من ز تو جا مانده ام ...

سایر شعرها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 21:58 |

 

چرا باران نمیبارد؟؟؟

دل پاییز من دارد هوای تو

لبالب شد وجودم از صدای تو

چرا رویا نمی خندد؟؟؟

سوار اسب زرین خیال تو

میان دشت لبریز نگاه تو

چرا دریا نمی بیند؟؟؟

منم آغوش گرم گریه های تو

منم آن سایبان اشک های تو

چرا دنیا نمی گرید؟؟؟

به آن کابوس تلخ انتظار تو

به غم های دل اندوه بار تو

منم آن زورق بشکسته از امواج ...

کنم هر دم وجودم را فدای تو

فدای تو کنم جان را

      فدای تو

+ نوشته شده توسط در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 9:9 |
سلام  ... 

این روز ها هوا بارونی بود ... هوای بارونی رو خیلی دوست دارم ...

از یه دوست شنیدم که میگفت : وقتی بارون میاد فرشته ها هم از آسمونا پایین میان تا دعای بندگانی رو که زیر بارون دعا میکنند نزد خدا ببرند تا حتما اجابت بشه .....

بخاطر همین همیشه منتظر باریدن ابرها باش ...

شاید ابرها می بارند که دعای تو اجابت بشه  !!!!!!!!!!!

راستی یادت نره     مارو هم دعا کنی 

بارونو دوست دارم هنوز

چون تو رو یادم میاره

حس میکنم پیش منی

وقتی که بارون می باره ... 

 

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 9:34 |


Powered By
BLOGFA.COM