تبليغاتX
کاغذ های خط خطی ...

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرمایند:

اگر کسی را دوست داری براش بگو تا محبتتان به همدیگر زیاد شود.

ولی در مورد همسر می‌فرمایند برایش بگو که دوستش داری!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 11:35  توسط مهسا 

عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد. اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد...

آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.

 آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد. و چه زيباست ديدن شوق زندگي در چشمان يك دوست...

1

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی بی انتها و مطلق.

عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند.

و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد.

عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 11:17  توسط مهسا 

   نوشته دكتر جان گری    ترجمه مهدی قراچه داغی 

فرض كنید مردها از سیاره مریخ آمده اند و زنها از سیاره ونوس . مریخی ها پشت تلسكوپ های خود بودند كه ونوسیها را دیدند و از آنها خوششان آمد . و با سفینه های خود به سوی آنها رفتند . ونوسیها هم با آغوش باز از آنها استقبال كردند . سپس با هم به زمین می آیند . مدتی همه چیز خوب بود اما كم كم هوای زمین روی آنها اثر كرد و یك روز صبح وقتی بیدار شدند هم مریخی ها و هم ونوسی ها دیگر فراموش كرده بودن كه از كجا آمده اند و از آن روز اختلافات آنها با هم شروع شد .

زن ها و مردها بدون توجه به آنكه قرار است با هم تفاوتهایی داشته باشند رو در روی یكدیگر ایستادند . همه ما در مواقعی از همسرمان دلگیر میشویم  زیرا این حقیقت مهم را فراموش كرده ایم. انتظار داریم همسر، یعنی جنس مخالف ما ، آنچه را ما میخواهیم او نیز بخواهد و آنچه را احساس میكنیم او نیز احساس كند . .

ما به اشتباه فكر میكنیم كه اگر همسرمان ما را دوست داشته باشد ، باید با  ما به شكلی رفتار  كند  كه وقتی ما كسی را دوست داشته باشیم با او رفتار میكنیم .

مردها به اشتباه فكر میكنند  زن ها باید مانند آنها بیندیشند و ارتباط برقرار كنند و زن ها هم به اشتباه  فكر میكنند  مردها باید مانند آنها احساس كنند . .. اگر بتوانیم این تفاوتها را بشناسیم و به آنها احترام بگذاریم ، تا حدود زیادی از اختلافاتمان كم میشود . وقتی به یاد بیاوریم كه مردها از مریخ و زنها از ونوس آمده اند همه چیز  روشن میشود .

.

.

.

از جمله رایج ترین شكایات زنان از مردان این است كه آنها گوش شنوا ندارند . یا اصلا گوش نمیدهند .و یا چند لحظه ای گوش میدهند  و بعد چونان متخصصی چیره دست علت یابی میكنند و آنگاه با غرور تمام كلاه همه دانی بر سر میگذارند و راه حل ارائه میدهند .

.

رایج ترین شكایت مردان از زنان این است كه  زنان همیشه در صدد تغییر دادن مردان هستند . وقتی زنی مردی را دوست دارد ، خود را مسئول میداند  تا او را در این رشد كمك كند . زن كانون اصلاح خانواده ایجاد میكند  و شوهر كانون اصلی توجه او میشود . بدون توجه به اینكه شوهر تا چه اندازه در برابر زن مقاومت میكند .

.

 

مریخی ها برای توانمندی ، شایستگی ، كار آیی و موفقیت ارزش قائل هستند و در تلاش هستند تا حقانیت خود را ثابت كنند .... آنها به اشیائ و هدف ها بیش از اشخاص و احساسات توجه دارند ... برای یك مریخی رسیدن به هدف موضوع مهمی است .و برای یك مریخی احساس رضایت زمانی است كه بتواند بدون كمك دیگران به هدفش برسد . . .  راهنمایی كردن یك مرد  این معنا را برای او دارد كه او نمیداند چه باید بكند و یا به تنهایی از عهده كارش بر نمی آید ... از نظر مریخی  وقتی ا میتواند كاری را به تنهایی انجام دهد  تثاضای كمك نشانه ضعف است .   اگر مردی به راستی نیاز به كمك داشته باشد  از دیگران تقاضای كمك میكند و در این صورت با كسی كه قبول داشته باشد گرفتاری خود را مطرح میكند . در این شرایط مریخی دیگر كلاه همه چیز دانی بر سر میگذارد و دوست خود را راهنمایی میكند و از این كار خوشحال شده و افتخار میكند .

 

این سنت مریخی نشان میدهد كه چرا وقتی زنان در باره مسائلشان با مردان حرف میزنند  ، مردان از روی غریزه راه حل ارائه میدهند .    وقتی زنی معصومانه احساسات ود را با مرد بیان میكند  مرد به اشتباه خیال میكند كه او تثاضای یك راهنمایی تخصصی میكند و به همین جهت كلاه همه  چیز دانی را بر سر میگذارد و راه حل ارائه میكند تا به او كمك كند . ..... مرد هرگز گمان نمیكند كه در ونوس صحبت كردن در مورد مسائل و مشكلات به معنی تقاضای كمك و راهنمایی نیست .

ونوسی ها فقط میخواهند كه به حرفشان گوش كنید  همین

 

 

.

یكی از تفاوتهای مهم زن و مرد  كنار آمدن آنان با استرس است .  مردان در این حالت در خود فرو میروند و زنان درگیری احساسی پیدا میكنند .   . . مرد با حل كردن راه حل حالش بهتر میشود و زن  اگر بتواند در مورد آن مسئله حرف بزند .

مریخی ها برای رسیدن به آرامش به غا ر ذهن  خود پناه میبرند تا به تنهایی مسائل خود را حل كنند .

ونوسی ها برای رسیدن به آرامشس دور هم جمع میشوند  و در مورد مسائلشان حرف میزنند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 11:9  توسط مهسا 

 


این جمله را شاید از طرف پدر و مادر و اقوام به گوشتان خورده باشد"مگه ماها که ازدواج کردیم اولش چی داشتیم"!"روزی دست خداست."


در حال حاضر جوانان مشکلات اقتصادی و مستقل نبودن را سد راه ازدواج و تشکیل خانواده می دانند و برگزاری مراسم و هزینه های سنگین و توقعات طرف مقابل با داشتن یک حقوق کارمندی کافی نمی دانند.


اگر جوانان به زندگی گذشتگان و پدر و مادرشان توجه داشته باشند همه آنها از زندگی در خانه پدربزرگان و دور هم با وسایل ابتدایی و ساده می گویند و بعد از چند سال و داشتن دو سه فرزند صاحب همه چیز از جمله خانه بزرگتر و وسایل بهتر شدند.

جوانان باید از زندگی پدر و مادرها و کسانی که چند ساله ازدواج کردند می توانند درس بگیرند که زندگی ساده ولی با صبر و گذشت و به دور از افراط و تفریط ، توانسته اند یک زندگی خوب و متوسط داشته باشند.


جوانان زمان ازدواج و داشتن زندگی مستقل را زمانی که خانه و ماشین و درآمد کافی برای برگزاری مراسم عروسی را داشته باشند می دانند و از ازدواج کردن واهمه دارند.


بیشتر جوانان به دلیل واهمه از یک زندگی مستقل،ازدواج را به تاخیر انداخته تا پس از جمع آوری و اندوخته کردن مال و اطمینان کامل گام پیش نهند.


اما اغلب این گونه دغدغه ها برای جوانان روا نیست، زیرا با حداقل ها نیز می توان زندگی را آغاز کرد،چون رزق و روزی در گرو ازدواج است.

در همین زمینه بسیاری از احادیت و آیات قرآنی آورده شده است،"خانواده تشکیل دهید که آن برای شما روزی آور است"و رسول اکرم(ص) در کلام شیرین دیگری می فرماید:"با زنان ازدواج کنید که آنان،ثروت و روزی می آورند."



پیامبر گرامی می فرماید:"به وسیله ازدواج روزی بیابید."

نه تنها عنایت الهی در ازدواج محسوس است، ازدواج عاملی است برای دستیابی به روزی.


اما نمی‏توان صرفا به دلیل کار یا شغل کم درآمد ، امر مهم ازدواج را نادیده گرفت و معیارهای مهم دیگر را فراموش کرد و نیاز به داشتن زندگی مشترک را فقط به دلیل نداشتن پول، کنار گذاشت. همان طور که در احادیث دیگر دیده‏ایم ، به فرموده پیامبر(ص) :" بی همسران را همسر دهید ، زیرا با این کار ، خداوند ، اخلاق آنان را نیکو و روزی‏شان را زیاد می‏کند و به جوان‏مردی شان می‏افزاید". از این نکته بر می‏آید که به واسطه امر مهم ازدواج، خداوند، شخص را در به دست آوردن شغل (که همان وسیله روزی است) ، یاری می‏کند.

درست است که برای تأمین اکثر نیازهای بشریت، پول مهم است، اما بعضی از تاخیر در ازدواج ها واقعا از بی پولی نیست بلکه راضی نبودن به آن اندازه دارایی است که می تواند یک زندگی دونفره ی ساده را تشکیل داد.


دیدگاه کارشناسان و صاحب نظران نیز در این خصوص این است:"جوانان موانع اقتصادی را مهمترین مشکل ازدواج و ادامه تحصیل را مقدم بر امر ازدواج می‌دانند".


"مشکلات اقتصادی ، بالابودن هزینه تهیه جهیزیه ، میزان مهریه ، اجاره و خرید خانه ، بالابودن هزینه مراسم عروسی، مشکلات فرهنگی و موانع خانوادگی و اجتماعی را از دیگر موانع سد راه ازدواج جوانان می دانند".

"اما کارشناسان بر این باورند بهترین راه تامین هزینه‌های مربوط به ازدواج را تامین هزینه‌ها از سوی والدین، پس‌انداز و توان مالی شخصی، وام گرفتن از بانکها و صندوق‌های قرض الحسنه است و جوانان در آغاز زندگی می توانند به راحتی این مشکلات را حل کنند".

فلسفه رزق و روزی بعد از تشکیل خانواده در بین جوانان باید به یک باور اعتقادی تبدیل شود تا از ازدواج و تشکیل خانواده ترسی نداشته باشند.

برای حل بحران بالا رفتن سن ازدواج همه باید دست به دست هم بدهیم . هر کس در حد توان خود . اگر در حال حاضر جوانان کمی از سختگیری‏ها بکاهند و با دقت و به آسانی به آن بنگرند و فقط به داشتن شغل مناسب و درآمدزا و به اندازه کفاف نیازهای یک خانواده ، خود را قانع کنند ، شرایط ازدواج را مهیا ساخته اند

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 10:59  توسط مهسا 


نبي مکرم اسلام(ص) مي فرمايند:


کسى‌ که‌ خلق‌ و دين‌ وى‌ مايه‌ رضايت‌ است‌ به‌ خواستگارى‌ مى‌آيد به‌ وى‌ زن‌ بدهيد وقتى‌ و اگر چنين‌ نکنيد فتنه‌ و فساد در زمين‌ فراوان‌ خواهد شد (نهج الفصاحه ح۱۳۰)


بهترین ازدواج ها آنست که آسان انجام گیرد. (نهج الفصاحه ، ح 1507)


 وقتی خداوند خواستگاری زنی را به دل کسی انداخته باشد , مانعی نیست که او را بنگرد. (نهج الفصاحه ، ح 185)


 وقتی اشخاص همشأن برای خواستگاری پیش شما آمدند ؛ دختران خود را شوهر دهید و در کار آنها منتظر حوادث نباشید. (نهج الفصاحه ، ح 193)


 عقد نکاح را محکم کنید و آن را علنی سازید. (نهج الفصاحه ، ح 313)

 خداوند مردانیرا که مکرر زن بگیرند و زنانی را که مکرر شوهر کنند دوست ندارد. (نهج الفصاحه ، ح 714) (مذموم بودن تکرار ازدواج )


 سه چیز است که جدی آن جدی است و شوخی آن نیز جدی است , نکاح , طلاق , رجوع (نهج الفصاحه ، ح 1254)


 سه چیز است که شوخی در آن روا نیست , طلاق , نکاح , آزاد کردن بنده (نهج الفصاحه ، ح 1263)


 هر که زن گیرد به این منظور که از محرمات برکنار ماند ؛ بر خدا لازم است که او را یاری کند. (نهج الفصاحه ، ح 1396)


 زن بگیرید و طلاق مدهید زیرا عرش از وقوع طلاق می لرزد. (نهج الفصاحه ، ح 1147)
 خدا چیزی را حلال نکرده که نزد وی از طلاق دشمن تر باشد. (نهج الفصاحه ، ح 2609)

 زن را برای چهار چیز گیرند : مال ؛ شرف , جمال و دین ؛ و تو زن دین دار بجوی (نهج الفصاحه ، ح 1183)


 زن بگیرید که زنان توانگری می آورند. (نهج الفصاحه ، ح 1143)

 دو رکعت نماز کسی که زن دارد ، بهتر از هشتاد و دو رکعت نماز عَزَب (مجرد) است. (نهج الفصاحه ، ح 1670)


 هر که زن بگیرد یک نیمه ایمان خویش را کامل کرده ، از خدا درباره نیم دیگر بترسد. (نهج الفصاحه ، ح 2936)


هر که را خدا زنی (همسر برای عصر امروز) پارسا داده ، وی را بر نصف دین خویش یاری کرده و باید درباره نصف دیگر آن از خدا بترسد.
(نهج الفصاحه ، ح 3016)


 هر جوانی در آغاز جوانی زن بگیرد ، شسطان وی بانگ برآورد ، وای بر او ، دین خود را از دستبرد من محفوظ داشت. (به شرط رعایت آداب همسرداری) (نهج الفصاحه ، ح 1034)


 سه کار است که هر کس به اعتماد خدا و به انتظار ثواب کند ، بر خدا لازم است که وی را یاری کند و او را برکت دهد : هر کس در آزاد ساختن خود به اعتماد خدا و به امید ثواب بکوشد بر خدا لازم است که وی را یاری کند و او را برکت دهد و هر که به اعتماد خدا و به امید ثواب ازدواج کند بر خدا لازم است که وی را یاری کند و او را برکت دهد و هر که با اعتماد به خدا و به امید ثواب زمین بایری را آباد کند بر خدا لازم است که ویرا یاری کند و به او برکت دهد. (نهج الفصاحه ، ح 1272)


 سه شخص هستند که یاری آنها بر خدا لازم است : آن که در راه خدا جهاد کند و بنده ای که برای آزادی خود قرارداد بسته و می خواهد قیمت آن را بپردازد و کسی که به منظور عفت زن بگیرد (ازدواج کند)  (نهج الفصاحه ، ح 1219)


 بهترین مهر ها آن است که سبک تر باشد. (نهج الفصاحه ، ح 1489)
 نشانه میمنت زن این است که خواستگاریش آسان و مهرش سبک باشد. (نهج الفصاحه ، ح 929)


 بهترین زنان امت من کسانی هستند که رویشان نکوتر و مهرشان کمتر باشد. (نهج الفصاحه ، ح 1533)


  هر که زنی گیرد و ر خاطر داشته باشد که مهر او را نپردازد ، هنگام گ چون زناکاران بمیرد و هر کس چیزی از مردی بخرد و در خاطر داشته باشد که قیمت آن را نپردازد هنگام مرگ چون خائنان بمیرد و خائن در آتش است. (نهج الفصاحه ، ح 1031)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 10:26  توسط مهسا 

آسمان بارانیست ...

همگی میگذرند

چتر دارند به دست

تا نبارد باران

بر سر و صورتشان

اما من ...

تنها  و  رها

زیر این سقف سیاه

گام بر میدارم

بی چتر ...

و به تو می اندیشم ...

 

  ***                 ***            ***

 

 میروم تنها ..

زیر باران                                         

میان خلوت سرد خیابان

دورم از تو

دورم از تو

ای بهانه ...

ای امید عاشقانه

در گلویم بغض ..

در نگاهم اشک ...

قلبم از امواج تو لبریز ...

گونه هایم سرد و خیس

عاشقم ...

دیوانه ام

مستم از شوق رسیدن

پا به پایم غصه ها ی بی تو بودن

بی تو رفتن ...

بی تو ماندن

میروم تنها

بی بهانه

بی نگاه عاشقانه

زیر باران ...

٬٬٬ مهسا ٬٬٬

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 17:31  توسط مهسا 

دختری کنجکاو میپرسید: عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی و بازیچه 
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است

 تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند است
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
قاضی شهر :عشق را گفت حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است

 پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت است
رهگذر گفت: طبل تو خالی است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 8:40  توسط مهسا 

 بی نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت

بي تو اي شوق غزل‌آلوده‌يِ شبهاي من
لحظه‌اي حتي دلم با من هم‌آوايي نداشت

آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم مي‌شوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!

اين منم پنهانترين افسانه‌يِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت

در گريز از خلوت شبهايِ بي‌پايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت

پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي مي‌ساختم آنجا كه دريايي نداشت

پشت پا مي‌زد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت

شعرهايم مي‌نوشتم دستهايم خسته بود
در شب باراني‌ات يك قطره خوانايي نداشت

ماه شب هم خويش مي‌آراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابي‌ات هرگز خودآرايي نداشت

حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت

عشق اگر ديروز روز از روز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها ديروز، فردايي نداشت

بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 8:20  توسط مهسا 

نمی دانم ...

محبت را بـر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود

بـرچـه گلـی بـنویـسم که هـرگز پرپر نشـود

بـر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود

بـر چه آبـی بنویسم که هـرگز گل آلود نشود

وسرانجام بـر چه قلـبی بنویسم که هـرگز سـنگ نشود

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 8:12  توسط مهسا 

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع اختلاف پیدا کردندو به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهر دیگری سیلی زد

دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان نوشت :
امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و د ربرکه افتاد
 
 نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت برروی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:
 
 امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد
دوستش با تعجب از او پرسید بعد از ان که من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟

دیگری لبخندی زد و گفت وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگی حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 9:17  توسط مهسا 

ديگران را ببخش

نه به اين علت كه آنها لياقت بخشش تو رادارند

 به اين علت كه

 تو لياقت آن را داري كه آرامش  

داشته باشي

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 9:15  توسط مهسا 

خدایا ،

آتش مقدس « شک » را

آن چنان در من بیفروز

تا همه « یقین » هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد.

و آن گاه از پس توده ی این خاکستر ،

لبخند مهراوه بر لب های یقینی ،

شسته از هر غبار طلوع کند.

خدایا ،

به هرکه دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است .

و به هر که دوست تر می داری ، بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر !

 خدایا ،

به من زیستنی عطا کن ،

که در لحظه مرگ ،

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ،

حسرت نخورم .

و مردنی عطا کن ،

که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم .

بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ،

اما آن چنان که تو دوست داری .

« چگونه زیستن » را تو به من بیاموز ،

« چگونه مردن » را خود خواهم آموخت !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 16:10  توسط مهسا 

هوالحق»

هیچ گاه ندانستم که عشق را چگونه معنا کنم ؟

چه کسی می تواند عشق را معنا کند جز عاشق ولی او هیچ گاه نمی تواند چون

آتش عشق زبان او را سوزانده تمام وجودش سوخته عشق است .

کسی که عاشق نیست نمی شناسد صدای عشق را ،عشق صدای آه جانسوز عاشق است

فراق معشوق ، عشق صدای دست های بی صدایی است که جدا از هم می مانند و به

 هم نمی رسند .

عشق چنگی است که اگر رسم ان را ندانی نمی توانی صدای خوش آن را بشنوی، شب

 های تاریک تنهایی است که صبح آن چه دیر می آید

دریایی ست طوفانی، نا خدایی می خواهد که کشتی را به ساحل آرامش رساند...

آبشاری است تند که یکباره به قلبت می ریزد،اما آیا می توانی آبشار رااز

 ریزش باز داری؟مگر آنکه چشمه ی آن را خشک کنی .

عشق یعنی خدا!

او که هر چه از معشوقش می بیند باز به سوی اوست واز او روی نمی گیرد

عشق یعنی دری که هر گاه پیش او درآیی دست تو را رد نمی کند.

عشق یعنی ، درگاهی که اگر معشوق واقعی باشی جایگاه توست

صدای عشق است که می گوید:

اگر هزاران بار از من روی گرداندی بازآی که تو را پناهی جز در خانه من

نیست!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 15:37  توسط مهسا 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 15:15  توسط مهسا 

آسمان همچو صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتابست


امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست

خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش


باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش

تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم


لذتی ناشناس و رؤیا رنگ
می دود همچو خون به رگ هایم

آه … گویی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده


یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز


در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله ی راز

ناشناسی درون سینه ی من
پنجه بر چنگ و رود می ساید


همره نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید

آه … باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد


نگه آن دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد

بی گمان زان جهان رؤیایی
زهره بر من فکنده دیده ی عشق


می نویسم به روی دفتر خویش
« جاودان باشی ، ای سپیده عشق

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 15:15  توسط مهسا 

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود


 نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دل نواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام


نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد


صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود


نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 15:13  توسط مهسا 

تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر


نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر


کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر ....


آه، اکنون دیریست
که فرو ریخته در من، گوئی،


تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم، با بوسهء تو


روی لبهایم، می پندارم
می سپارد جان عطری گذران

آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال


که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم


مثل اینست که از پنجره ای
تکدرختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان می نگرم


مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز

بگذار که فراموش کنم.
تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا
می گشاید در
برهوت آگاهی ؟

بگذار
که فراموش کنم......

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 15:5  توسط مهسا 

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن

 نوشتم: بايد صبر کند براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي

 نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم:

 بميرد بهتراست . براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم ، انتظار داشتم زير نوشته من

 نوشته اي باشد ، اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 8:50  توسط مهسا 

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود ...

خار هم کمتر نبود از گل بسا گلتر بود

قرن ما شاعر اگر داشت که

 کبوتر با کبوتر  باز با باز نبود شعار پرواز ...!!!

وای بر ما که تصور کرده ایم عشق را باید کشت

در چنین قرنی که دانش حاکم است

عشق را از صحنه دور انداختن  ...

      دیوانگیست ...

      درماندگیست ....

      شرمندگیست ...

گم شدیم گر در میان خویشتن ...

جستجویی لازم است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 14:23  توسط مهسا 

چو کس با زبان دلم آشنا نیست


چه بهتر که از شکوه خاموش باشم


چو یاری مرا نیست همدرد 
 بهتر


که از یاد یاران فراموش باشم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 11:20  توسط مهسا 

نغمه ی خاطر نواز مرغ شب
کاروان ماه را همراه بود
نیمه ی شب ها آسمان راعالمی است
آه اگر این آسمان بی ماه بود


از جهان آرزوها بوی جان
برفراز باغ دامن می کشید
ازبهشت نسترن ها می گذشت
بال خود بر گونه ی من می کشید


اختران قندیل ها آویخته
زیر سقف معبد نیلوفری
کهکشان لرزنده همچون دود عود
می کند در بزم ماه افسونگری


رازهای خفته در آفاق دور
در سکوت نیمه شب جان می گرفت
پربه سوی آسمان ها می گشود
دامن ماه درخشان می گرفت



خوش تر از شب های مهتاب بهار
عالمی دیگر کجا دارد خدا؟
عالم عشق و امید وآرزوست
عالم تنهایی و اندیشه ها



درفضایی روشن و بی انتها
راه سوی آسمان ها باز بود
چشمه ی نور وصفای ماهتاب
روح من دیوانه ی پرواز بود!


نیمه شب برعالم افلاکیان
بادلی افسرده می کردم نگاه
همچنان در پهن دشت اشتیاق
کاروان ماه می پیمود راه...........



اشک حسرت چهره ام را می گداخت
دیگر از غم طاقت وتابم نبود
زانکه در این کوره راه زندگی
آسمانم بود ومهتابم نبود!



پرده جانکاه ظلمت رابسوز!
ای دل من،شعله آهت کجاست؟
جانم از این تیرگی برلب رسید
آسمان عمر من!ماهت کجاست؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 18:31  توسط مهسا 



جایگاه انسانیت هرکس ، قلب خاموش اوست ، نه دهان پر
حرفش . . .  (خلیل جبران)

.
.




پیامبر اکرم (ص) :
با دارایی خود نمی توانید دل مردم را به دست بیاورید
،
پس دلشان را با اخلاق (نیک) به دست آورید . . .
.
.


رویای مرگ شاید بهانه ایست برای تحمل کابوسی به نام
زندگی . . .


.
.حرف هایی هست برای نگفتن ...

و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است

 که برای نگفتن دارد ...

.



همیشه قیمتی ترین چیزها آنهایی نیستند که در دوردست
ها دنبالشان میگردیم
گاهی همه هستی در کنار ماست ، کم سویی چشمهاست که
ما را به بیراهه می اندازد . . .

.
.

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده ،
چرا که دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم .
چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد ،
چون امروز اطاعتش نکردیم .
چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود ، چرا که
امروز قادر به درکش نبودیم . . .


.

زندگي بيابان پر پيچ و خمي است که در آن تنها قطب نماي تو ایمان است

 

جملات زیبا از دکتر شریعتی ...

وقتی کبوتری شروع به معاشرت باکلاغ ها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه می شود.

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

 

دلهای بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند.

به سه چیز تکیه نکن، غرور، دروغ و عشق . آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد.

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است.

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری.

                                                *****************

هرگاه حس میکنی آسمان دلت ابریست

بدان خوب اوج نگرفته ای ...

پرواز را بهتر بیاموز ...!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 11:56  توسط مهسا 

مراقب افکارت باش که گفتار میشود

مراقب گفتارت باش که رفتار میشود

مراقب رفتارت باش که عادت میشود

مراقب عاداتت باش که شخصیت میشود

مراقب شخصیتت باش که سرنوشت میشود

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 8:9  توسط مهسا 

   روزهایم در عبورند... 

 خاطراتم نانوشته بر کویر داغ ذهنم سایه افکنده

نمیدانم چرا فریاد این دل در ضمیرم بیصدا بود ...

 نمیدانم چرا دستانم از عطر اقاقی ها جدا بود

 چگونه چشم من با رنگ عشق نا آشنا بود ...

خدایا من نمیدانم    ...

  چرا بعد از شقایق زندگی کردم ...؟

چرا با رنج و دوری آشتی کردم

روزهایم ...   

 روزهایم در عبورند  

.....

شادی ام چون خنده های مست مجنون میشود گاهی ...

گاه بر دیوار دل با خط عشقش نقش میریزم

گاه گاهی اشک های شوق ریزد در حضورم...

گاه با خود حرف های گفته یا نا گفته میگویم

روزهایم ...

لحظه هایم ...

همچنان پیوسته ،  پی در پی 

  در گریزند ...

  در عبورند

..... 

خدایا من نمیخواهم از او ...   از خاطراتش

 

 جز همان یک لحظه ی صبح دل انگیزش 

 یا غروب بس غم انگیزش

یا کتابی  ،دفتر شعری

نمیدانم ...

 

اگر معنا کند یک لحظه از لبخند شیرینش

نمیخواهم جز این از او  

 نمیخواهم من از انبوه فریادش

روزهایم ...

گاه و بی گاه ...

بی درنگ و بی مهابا       

بی نگاهش ...

  دور از او و خاطراتش

در عبورند

در گریزند ... 

٬٬٬٬ مهسا ٬٬٬٬ 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:53  توسط مهسا 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 18:57  توسط مهسا 

کنار آشنایی تو  آشیانه میکنم

فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم

کسی سوال میکند

به خاطر چه زنده ای ؟؟؟؟؟

و من برای زندگی

تو را بهانه میکنم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:44  توسط مهسا 

هنوز هم به یاد می آورم تو را ... 

                       هنوز هم صدای این سکوت را میشنوم

 در خلوت افکار بی صدا ماندم

 شبانگاهان رویا را در آغوش گرفتم

 باد را به باغ خاطراتم دعوت کردم

ولی ...

هنوز هم به یاد می آورم تو را ...

آن لحظه طلایی نگاه خورشید را

هنوز هم از یاد می بری  آن همه سوز و گداز را

      آن لحظه های پر از نیاز را

      آن آتش عشق و نگاه های پر رمز و راز  را

هنوز هم از یاد می بری مرا ...

                                          مهسا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:7  توسط مهسا 

                             من اگر روح پريشان دارم
                             من اگر غصه هزاران دارم 
                              گله از بازي دوران دارم
                             دل گريان،لب خندان دارم
                              به تو و عشق تو ايمان دارم

                             در غمستان نفسگير، اگر
                                    نفسم ميگيرد
                                    آرزو در دل من
                              متولد نشده، مي ميرد
                      يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
                                  جان مرا ميگيرد
                           دل گريان، لب خندان دارم
                            به تو و عشق تو ايمان دارم
                          من اگر پشت خودم پنهانم
                         من اگر خسته ترين انسانم
                           به وفاي همه بي ايمانم
                          دل گريان، لب خندان دارم
                           به تو و عشق تو ايمان دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 16:54  توسط مهسا 

شب ها،که سکوت است وسکوت است وسياهي
آواي تو مي خواندم از لايتناهي

آواي تو مي آردم از شوق به پرواز
شب ها ،که سکوت است وسکوت است وسياهي

امواج نواي تو به من مي رسد از دور
دريايي ومن تشنه مهر تو چوماهي

وين شعله که با هر نفسم مي جهد از جان
خوش مي دهد از گرمي اين شوق گواهي

ديد از تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سر خوشم از لذت اين چشم به راهي

اي عشق تو را دارم وداراي جهانم
همراه تويي هرچه توگويي وتوخواهي ...

(فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:19  توسط مهسا 

بی تو تنها در کویری مانده ام

بی تو شبها شعر باران خوانده ام

زیر این باران بی پروای اشک

من تمام هستی ام را از وجودم رانده ام

بی تو ای باران بی پایان عشق ...

من چه تنها مانده ام

من ز تو جا مانده ام ...

   ٬٬٬مهسا٬٬٬ 

سایر شعرها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 21:58  توسط مهسا